نگاهی به سمپتوم های بالینی معاصر مبتنی بر نظریه لاکان

در دهه های اخیر با گذر به آخرین مرحله سرمایه داری که از آن تعبیر به نئولیبرالیسم می شود و هژمونی دعوی این گفتمان مبنی بر تسری منطق اقتصادی بر تمام حوزه های زندگی در ساحت اجتماعی مواجه بوده ایم. از دیگر جریان های موجود، کاهش اقتدار نمادین پدر و نقش قانون در جوامع بوده است. به موازات و همراستا با موارد مذکور، به تعبیر روان پژوهان لاکانی معاصر، تغییر قابل ملاحظه ای نیز در سطح بالینی اتفاق افتاده و بعبارتی ساختار روان سوژه معاصر و اقتصادی روانی وی دچار دگوگونی شده است.

گویی ما از فرهنگی که بر پایه محدودیت و سرکوبی غرایز بود و نارضایتی اعضای جامعه را بدنبال داشت به فرهنگی چرخش داشتیم که مروج ساختار پرورژن[1] یا روان کژی است و افراد را به سرپیچی از هرگونه قانون نمادین تشویق می کند. این افراد قانون می نهند تا بتوانند در مرحله بعد از آن سرپیچی کنند. بعبارتی دیگر، جنس نارضایتی شایع در نسل های اخیر با نسل های گذشته تفاوت دارد، در دهه های گذشته و زمان فروید نارضایتی بخاطر وجود محدودیت ها و بازداری بیش از حد غرایز بود، اما امروزه این نارضایتی به تعبیر نظریه پردازان بخاطر تاکید بیش از حد بر انسان آزاد و شعار هایی مانند دنیای بدون مرز و قانون ایجاد شده است، بدنبال این تغییر در نحوه نگاه به قانون نمادین، نارضایتی نسل اخیر نیز در قالب سمپتوم هایی مانند افسردگی ناشی از بی میلی به زندگی، اعتیاد به مواد مخدر، بی عاطفگی، بی خیالی، بی اشتهایی و پر اشتهایی عصبی تجلی می یابد.

منطق اجتماعی معاصر، ما را به خواستن هرچه بیشتر و بدون محدودیت همه چیز از ارتباط گرفته تا مصرف سایر چیز ها تشویق می کند، اما به تعبیر لاکان، فرد تنها با پذیرش قانون نمادین که بر خواسته های وی حد می نهد و سوژه را از خواستن و داشتن همه چیز منع می کند، می تواند بدل به انسان شود و با دیگران رابطه برقرار کند. به تعبیر او فرد تنها بواسطه ارتباط با دیگری بمنزله خانواده و جامعه است که می تواند مشتاقانه به زندگی ادامه دهد، این ارتباط با دیگری فقط بواسطه پذیرش قانون نمادین ممکن می شود. بعبارتی همه جوامع نیز با پذیرش این قانون اولیه مبنی بر اینکه افراد صرفا هرکاری دوست دارند نباید انجام دهند، شکل گرفته اند.

 


[1] perversion

عدم توانایی ارتباط با یک دیگری به معنای عام

لاکان در دهه انتهایی عمرش معتقد بود که در شرایط معاصر جامعه، افراد هیچ گفتمانی را در اختیار ندارند تا بتوانند بر مبنای آن یک پیوند اجتماعی شکل دهند، این روند در سال های اخیر سیر نزولی خود را طی کرده و در شرایط حاضر با سوژه هایی مواجه هستیم که نمی توانند هیچگونه ارتباط معناداری با دیگری به معنای عام کلمه برقرار کنند. بعبارتی به موازت تغییر در جامعه گویی حتی سمپتوم هایی که افراد را تحت شعاع قرار میدهد نیز تغییر یافته اند. بطور کلی دیگر مساله بر سر اهمیت پیوندهای اجتماعی نیست و شکسته شدن این پیوندها نیست که موجب رنج بشوند، بلکه، وجود این پیوند هاست که بعنوان عامل ناخشنودی پس زده میشود و همین امر موجب ایجاد گروهی از بیماران تک علامتی مانند بی اشتهایی عصبی، افسردگی، افرادی که از حملات پانیک رنج میبرند، معتادان به مواد مخدر و امثال آن ها میگردد که هر کدام حول  فتیش خود گرد آمده اند. نفر سوم، فرد مزاحمی تلقی میگردد؛ با اینحال، هیچ زندگی ای جز با حضور دیگری بزرگ امکان پذیر نیست. انگار هر فرد با نشانه بالینی خود به مثابه یک دیگری رابطه برقرار می کند و مواد مخدر و نشانگان افسردگی جای دیگری را گرفته است و یا صرفا افراد با برقراری ارتباط سطحی زیاد مجازی به این خلا موجود در خودشان پاسخ می دهند. این فرایند بخاطر کاهش وجود فاصله نمادین میان افراد است. فرد بمنظور جدا ساختن خود از بعد ساحت واقع دیگری، به مقداری فاصله از دیگری، هرچند کوچک، نیاز دارد. با این وجود، فاصله نمادین مورد نیاز، هیچ ارتباطی با فاصله واقعی ندارد. بعد نمادین وجود انسان به فرد این امکان را می دهد که در میان یک جمع بزرگ باشد و همچنان إحساس کند که با دیگری فاصله مناسبی دارد. 

اما به موازات تغییر در منطق سازمان اجتماعی در دهه های اخیر و بدنبال آن مختصات سوژه معاصر، این فاصله ی مناسب به نابودی می گراید. بجای اینکه ما قادر باشیم به راحتی در جمع احساس تنهایی کنیم، حتی با وجود فقط تعدادی آدم در اطراف مان احساس خفه شدن و گیر افتادن می کنیم. این در بعضی افراد سبب احساس ترس از محیط های بسته می شود، و ما تلاش می کنیم تا این شکست در فاصله نمادین را با جست و جوی آن در فاصله واقعی از دیگری جبران کنیم. بعبارتی میل بسیار برای فضای تنهایی بیشتر و در عین حال رنج بردن از آن، از تجربه نمادین ناکافی ناشی می شود. بعنوان مثال، ما فکر میکنیم که با دورتر شدن و فاصله گرفتن از شهر بالاخره می توانیم فاصله ای که نظم نمادین فراهم می آورده، باز تولید کنیم. منشا فرار به حومه های شهر، در چرخش معرفت شناختی چند دهه اخیر است که باعث می شود ما نتوانیم اثر وساطت نمادین را حس می کنیم. اما هرگز هیچ فاصله ای کافی نیست، زیرا هیچ مقداری از فاصله واقعی نمی تواند فراهم آورنده فضای فراغتی باشد که کوچکترین حد فاصله نمادین بدنبال دارد. این تلاش جبرانی همواره شکست می خورد.

از مصادیق عدم وجود فاصله نمادین کافی در نسل های اخیر، إحساس اضطراب به هنگام برخورد با موارد کوچک غیر منتظره است، برای نمونه زنگ خوردن گوشی برای افراد اضطراب زاست و ترجیح می دهند با روش هایی مانند پیام که قابلیت کنترل و پیش بینی پذیری بیشتری دارد ارتباط بگیرند.

 

بر اساس این زاویه دید، قانون کلمه، قانون نمادین اختگی، تبادلی را ایجاد می کند که فاصله و امکان زیست با دیگری را فراهم می آورد، بعبارتی دیگر، اگر سوژه فقدان وجودی خود را بپذیرد، میل در وی تجلی می یابد و می تواند برای دنبال کردن این میل به سوی دیگری رهسپار شود و اگر همه اعضا به نام یک موجودیت بزرگتر، به نام پدر، این فرایند را بپذیرند همزیستی در لوای آن نام ممکن می شود.
امیر علی علیمحمدی